دوست من آنا (اسم واقعیاش نیست) باهوشترین، شجاعترین و توانمندترین انسانی بود که میشناختم. وقتی کمکم نشانههای بیماری روانی در او ظاهر شد، مطمئن بودم که همهچیز به استرس برمیگردد و موقتی است. فکر میکردم فشار زندگی او را خسته کرده، نه چیزی عمیقتر و ترسناکتر. اشتباه میکردم.
اولین بار زمانی با هم آشنا شدیم که از یک ازدواج اول فاجعهبار در پیتسبورگ فرار کردم و به منهتن پناه آوردم. یک آپارتمان کوچک، درست مثل جعبه کفش، پیدا کردم، اما بزرگترین شانس من این بود که آنا اولین دوست جدیدم شد. وقتی با آن کاریزمای خیرهکننده درِ خانهام را زد، حس کردم جرقههایی در وجودم روشن شد. لبخند زد و گفت: «بیا توی این شهر بازی کنیم.»
سالهای آزادی، هنر و شور زندگی
و خدای من، چه بازیای کردیم. آنا فقط با جذابیت و اعتمادبهنفسش برایمان بلیتهای رایگان باله، تئاتر و اپرا میگرفت. ساعتها در کافهها مینشستیم، بیدعوت وارد مهمانیها میشدیم و تا پنج صبح در کلابها میرقصیدیم. او یک رقصنده حرفهای مدرن بود و کسبوکار موفق خودش را در زمینه رقص در آب ساخته بود. مردان یکییکی عاشقش میشدند، و راستش را بخواهید، چه کسی نمیشد؟ من هم دوستش داشتم. عمیق و بیقیدوشرط.
اما بهترین لحظهها، آنهایی که برای من بیشترین اهمیت را داشتند، شبهایی بود که در آپارتمانش تا چهار صبح حرف میزدیم. آنا با تمام وجود گوش میداد، آرام و مهربان راهنمایی میکرد و ما بیوقفه یکدیگر را تشویق میکردیم. هر دوی ما تقریباً همزمان عاشق شدیم، با دوستپسرهایمان زندگی میکردیم و چهارتایی بیرون میرفتیم. زندگی ساده و خوش به نظر میرسید.
فروپاشی ناگهانی زندگی
چهار سال بعد، درست دو هفته مانده به عروسیام، دوستپسرم در آغوشم بر اثر حمله قلبی جان داد. جهانم فرو ریخت و من از هم پاشیدم. آنا با تمام عشق، شدت و مهربانیاش کنارم ماند. دو ماه مرا به آپارتمانش برد. مطمئن میشد غذا میخورم، مطمئن میشد از خانه بیرون میآیم، و وقتی گریه میکردم، مرا در آغوش میگرفت. حضورش مرا زنده نگه داشت.
یک سال بعد، آنقدر قوی شده بودم که دوباره به آپارتمان خودم برگردم، و این بار نوبت زندگی آنا بود که فرو بریزد. دوستپسرش بیرحمانه ترکش کرد. کسبوکارش از هم پاشید. این بار من ماندم تا از او مراقبت کنم. درست همان زمان بود که آنا مطمئن شد تلفنش شنود میشود و نامههایش را باز میکنند. ناگهان تصمیم گرفت به لسآنجلس برگردد، در حالی که آپارتمانش را نگه داشت. من این را نشانهای از بازگشت زودهنگامش میدانستم.
تماس وحشتناک از لسآنجلس
یک هفته بعد، آنا تماس گرفت. صدایش ناآرام و پرشدار بود. گفت: «باید کمکم کنی.» او را هنگام رانندگی دستگیر کرده بودند و برخلاف میلش در بیمارستان روانی بستری شده بود. با التماس گفت: «برام وکیل بگیر.»
مات و خشمگین، این کار را کردم. چند روز بعد دکترش تماس گرفت و گفت آنا با سرعت ۸۰ مایل در ساعت، خلاف جهت، در بزرگراه رانندگی میکرده. او باور داشت دولت قصد کشتنش را دارد و موجودات فضایی روی او آزمایش میکنند. فریاد میزد و متوقف نمیشد. دکتر فقط گفت: «فروپاشی روانپریشانه. اسکیزوفرنی.» نمیتوانستم نفس بکشم. نمیتوانستم حرف بزنم.
شش ماه بعد، بیمارستان او را ترخیص کرد و قرار شد در منهتن همدیگر را ببینیم. اما زنی که آمد، آنا نبود. انرژیاش خاموش شده بود. لباسهایش کثیف بود، سایه چشم آبی و رژلب بنفش تندی به صورت داشت و از تماس چشمی فرار میکرد. وقتی خواستم بغلش کنم، عقب کشید. فقط گفت: «من عاشق خداوند هستم.»
ترس در خیابانهای نیویورک
او ناگهان به راه افتاد. خودش را به دیوارها میچسباند، مردم را کنار میزد، وارد خیابان میشد و دستگیره ماشینها را میکشید. رانندهها فریاد میزدند. من وحشتزده نامش را صدا میزدم، اما دستم را پس زد و سوار تاکسی شد و ناپدید شد. ماهها گذشت. گاهی جوابم را میداد. گاهی از زندگی با مردی میگفت که ۱۳ گربه داشت. یک بار کتابی که درباره بستری شدنش نوشته بود برایم فرستاد؛ پر از جملات آشفته و عکسی روی جلد که نتوانستم به آن نگاه کنم. تنها چیزی که توانستم بگویم این بود که به او افتخار میکنم.
او دوباره بیمار شد. این بار با نام جدیدی؛ «میلی». شخصیتی که به نظر میرسید او را خوشحالتر میکند. اما وقتی تماس گرفتم، فقط فریاد شنیدم: «وقت حرف زدن نیست!»
تماس آخر
چند روز پیش، دلتنگش، با بیمارستان تماس گرفتم. وقتی آنا گوشی را برداشت، مرا نشناخت. گفتم: «من کارولاین هستم. دوستت دارم.» سکوت کرد و بعد گفت: «لازم دارم ساکت باشی.» این جمله را بارها تکرار کرد. با قلبی سنگین خداحافظی کردم. میدانم شما هم آرزو دارید این داستان پایان خوشی داشته باشد. من هم همینطور. هنوز نمیتوانم بپذیرم که معجزهای در کار نیست. تنها کاری که از من برمیآید این است که دستم را دراز کنم و بگویم اینجا هستم؛ حالا، وقتی بیمار است، و اگر روزی خوب شد. چون عشق، واقعاً از بین نمیرود، نه؟
