آیا با بدن خود طوری صحبت میکنید که انگار چیزی جدا از باقی وجودتان است؟ اگر چنین است، این نوع خودگویی درونی از الگوهای رایج در افراد خودشیفته به شمار میآید. آنان تمایل دارند بدن خود را نادیده بگیرند، انکار کنند و از آن فاصله بگیرند، در حالی که در ظاهر بهخوبی در جهان عمل میکنند و حتی شکوفا به نظر میرسند؛ اما در عمق، از گسست میان ذهن و بدن رنج میبرند.
اگر به آغازهای خود بازگردیم، درمییابیم که غریزهی پیوند با بدن از همان بدو تولد شکل میگیرد. در آن مرحله، شور، کنجکاوی و میل بهصورت طبیعی و آزادانه ابراز میشوند. محیط اولیه زندگی پیامهای بیشماری را به ما منتقل میکند؛ پیامهایی که در طول زندگی با خود حمل میکنیم و به ما میآموزند چگونه با خود و دیگران رفتار کنیم. این همان جایی است که یاد میگیریم اطلاعات را دریافت کنیم و همانجا است که سازگاری خودشیفتگی آغاز میشود؛ یعنی تصمیم ناهشیار درباره اینکه حقیقت وجودی خود را آشکار کنیم یا بدن و شخصیتمان را پنهان سازیم.
یادگیری بدن؛ از صمیمیت تا نقش دفاعی
با رشد ما، موقعیتها و الگوهای گوناگونی وارد زندگی میشوند که میتوانند رابطه روانشناختی و هیجانی میان بدن و روان را مختل یا تقویت کنند. ما قدردانی از بدن را میآموزیم تا صمیمیت و عشق به دست آوریم و طیفی گسترده از واکنشهای هیجانی را منتقل کنیم. دشواریها و موفقیتهای رابطهای اغلب از مسائل جسمانی، چه آشکار و چه پنهان، چه اجتماعی و چه خصوصی، نشئت میگیرند؛ مسائلی که در معرض آنها قرار میگیریم و بهتدریج درونیشان میکنیم. همهی اینها بازتابی از حس آموختهشده ما نسبت به بدن، ارزشمندی خود، تشویق و بیان اصیل خویشتن هستند.
خودشیفتگی بدنی؛ نیاز به تحسین و ناتوانی در صمیمیت
خودشیفتگی بدنی به نگرش فرد نسبت به بدن خود و نیاز شدید به تحسین مربوط میشود، در حالی که همزمان ناتوانی در گشودگی به صمیمیت واقعی وجود دارد. برای فرد خودشیفته، بدن وسیلهای است که فردی نیازمند واکنشهای مثبت و ستایشگرانه را آشکار میکند. این امر تلاشی است برای جبران تعارض درونی نسبت به بدن، هرچند اغلب دیگران او را فردی متمایز یا متفاوت میبینند. برخلاف ظاهر، فرد خودشیفته نسبت به بدن خود احساس اطمینان ندارد و تصویر بدنی تحریفشدهای را تجربه میکند. این مؤلفهی خودشیفتگی در شیوهای که خود را در آینه میبینیم آشکار میشود. این پرسش مطرح است که آیا یک فرد خودشیفته هرگز میتواند بهطور ایمن با بدن خود پیوند برقرار کند یا در آن احساس آرامش یابد؟
گسست روان و بدن از نگاه کارل یونگ
گسست میان ذهن و بدن، نقاب اجتماعی و جهان درونی، به سازوکاری تبدیل میشود که طی آن ایدهها، خیالپردازیها و هیجانات بهطور ناهشیار و مستقل از هم عمل میکنند. کارل یونگ، روانپزشک سوئیسی قرن بیستم، این خوشهها را «شخصیتهای فرعی» یا «کمپلکسها» نامید. دیدگاه او بر برقراری رابطه میان بخشهای گوناگون روان و بدن، میان خودآگاه و ناخودآگاه، و درک چگونگی همنشینی هماهنگ این بخشها تأکید داشت.
بدن همچنین جایی است که دگرگونی روانشناختی در آن رخ میدهد و بازتابدهندهی ادراک ما از خود است. بدن محل زیستن، تجربهکردن و التیامیافتن از تروماهای گذشته و حال، فقدان عشق و شیوهی ابراز یا سرکوب هیجانات است. بدون بدن، تجربهی واقعی زندگی ممکن نیست. با این حال، فرد خودشیفته از بدن خود رویگردان میشود و انواعی از حواسپرتیها را جایگزین آن میکند؛ از غرقشدن در فردیت افراطی گرفته تا زیستن در واقعیت مجازی و محافظت رابطهای در برابر تأثیر دیگران.
بدن بهمثابه نقاب؛ زیبایی بهعنوان سپر
افراد خودشیفته بهدنبال توجه سطحی و جسمانی هستند، نه برای نزدیکی یا صمیمیت واقعی، بلکه برای ایجاد سدی میان خود و دیگران. ظاهر فیزیکی به سپری دفاعی در برابر آسیبپذیریای تبدیل میشود که درست زیر سطح روانی آنها وجود دارد. از اینرو، بدن باید به نقابی بدل شود. تأکید بر ظاهر چشمگیر، ترس از داوری منفی دیگران و شرمی که با نرسیدن به استانداردهای آرمانی پدید میآید، همگی نشان میدهد چرا بدن تا این اندازه در مرکز توجه قرار میگیرد. شرم بدنی و نیاز دائمی به تأیید، نفرت عمیق از خود را پنهان میکنند و مانع صمیمیت واقعی میشوند.
زندگی پشت دیوار نامرئی
با وجود فشارهای درونی و اجتماعی فراوان برای ارائه تصویری کامل از بدن، برای فرد خودشیفته این تصویر هرگز کافی نیست. تجربه بدنی او با احساس گسست و تکهتکهبودن همراه است؛ احساسی که دیواری میان او و دیگران میسازد. چنین افرادی گویی بدون احساس آرامش در پوست خود زندگی میکنند؛ یا در بیحسی و فقدان سرزندگی فرو میروند یا به بیشفعالی افراطی پناه میبرند. جهان آنان بهتدریج تهی و بیمعنا میشود و بدن به فضایی از رنج و نارضایتی بدل میگردد.
با این حال، خود و تصویر آن که در بدن ریشه دارد، حامل تجربههایی است که از گذشته تا حال امتداد مییابد. داستان فردی و جمعی ما در حافظه بدنیِ فقدانها، پیروزیها و رویدادها ذخیره شده است. پیوند دوباره با بدن میتواند راهی به سوی این خاطرات خاموش اما نیرومند بگشاید؛ خاطراتی که افسردگی، اضطراب، اشتیاق، رنج، معنا، شادی و تجربه دوستداشتهشدن را در خود دارند.
درمان تحلیلی یونگی به فرد خودشیفته کمک میکند به خودِ جسمانیشده دست یابد و حضوری کاملتر و پذیرفتهتر از نظر بدنی و روانی پیدا کند. این فرایند، تجربههای آموختهشدهای را که پیشتر به انکار بدن میانجامیدند، دگرگون میسازد و امکان قدردانی سالم از خود و زیستن در بدن را فراهم میکند.
