به گزارش روان ۲۴ به نقل از ایسنا، بیشتر افراد گاهی احساسات خود را سرکوب میکنند؛ برای مثال، زمانی که شرایط برای ابراز خشم، ترس یا ناراحتی مناسب نیست یا فرد در محیطی احساس امنیت نمیکند. در چنین شرایطی، به تعویق انداختن واکنش عاطفی میتواند تصمیمی منطقی و حتی ضروری باشد.
اما مشکل زمانی آغاز میشود که سرکوب احساسات به شیوهای دائمی برای مواجهه با هیجانها تبدیل شود. متخصصان سلامت روان تأکید میکنند که سرکوب مداوم احساسات با تنظیم هیجان تفاوت دارد و میتواند فرد را در شناخت احساسات و پاسخ مناسب به آنها با مشکل مواجه کند.
سرکوب احساسات چه تفاوتی با تنظیم هیجان دارد؟
تنظیم هیجان به این معنا نیست که فرد نباید احساسات ناخوشایند خود را تجربه کند. برعکس، تنظیم هیجان از شناخت و پذیرش احساس آغاز میشود و سپس فرد تصمیم میگیرد چگونه به آن واکنش نشان دهد.
برای مثال، ممکن است فردی در یک جلسه کاری احساس خشم کند. افزایش ضربان قلب، گرگرفتگی صورت یا گره کردن مشتها میتواند از نشانههای این هیجان باشد. فردی که مهارت تنظیم هیجان دارد، این نشانهها را تشخیص میدهد اما تصمیم میگیرد در آن لحظه فریاد نزند و واکنش خود را به زمان و موقعیت مناسبتری موکول کند.
در این حالت، خشم سرکوب نشده است؛ بلکه نحوه ابراز آن مدیریت شده است.
در مقابل، سرکوب احساسات یعنی فرد تلاش کند خودِ احساس را از آگاهی کنار بزند؛ مثلاً به خودش بگوید «نباید عصبانی باشم»، «این احساس بیدلیل است» یا «اصلاً ناراحت نیستم».
بنابراین، تفاوت مهم این دو رویکرد در این است:
- تنظیم هیجان: «الان عصبانی هستم، اما تصمیم میگیرم چگونه واکنش نشان دهم.»
- سرکوب احساسات: «نباید عصبانی باشم؛ بهتر است اصلاً این احساس را نداشته باشم.»
چرا سرکوب مداوم احساسات مشکلساز میشود؟
شناخت صحیح احساسات یکی از نخستین مراحل تنظیم هیجان است. فردی که بهطور مداوم احساسات خود را نادیده میگیرد، فرصت کمتری برای شناخت نشانههای هیجانی، عوامل محرک و نیازهای پشت احساسات خواهد داشت.
در نتیجه، ممکن است فرد به جای اینکه بتواند بگوید «احساس تحقیر، خشم یا ناامیدی دارم»، فقط یک حالت کلی از کلافگی، فشار یا استرس را تجربه کند.
در بلندمدت، این ناتوانی در تشخیص احساسات میتواند مدیریت آنها را نیز دشوارتر کند.
احساسات سرکوبشده چگونه خود را نشان میدهند؟
احساسات لزوماً با همان شکلی که سرکوب شدهاند دوباره ظاهر نمیشوند. گاهی فرد تصور میکند موضوع را پشت سر گذاشته، اما هیجان در قالبهای دیگری خود را نشان میدهد.
برخی از این نشانهها میتوانند شامل موارد زیر باشند:
- تحریکپذیری و عصبانیت بر سر مسائل کوچک
- افکار تکرارشونده و نشخوار فکری
- اضطراب بدون علت مشخص
- دشواری در برقراری ارتباط عاطفی
- احساس بیحسی یا کرختی عاطفی
- کاهش توانایی تجربه هیجانهای مثبت
- اختلال در خواب
- احساس فاصله گرفتن از زندگی یا تجربه زندگی «از پشت شیشه»
به همین دلیل، همیشه لازم نیست فردی که احساسات خود را سرکوب میکند، ظاهراً ناراحت یا مضطرب به نظر برسد.
گاهی نشانه اصلی، بیحسی عاطفی یا ناتوانی در توضیح این است که «دقیقاً چه احساسی دارم؟» است.
آیا سرکوب احساسات روی بدن هم اثر میگذارد؟
هیجانها تنها تجربهای ذهنی نیستند و میتوانند با واکنشهای فیزیولوژیک بدن همراه باشند.
در یک بررسی آزمایشی، افرادی که از آنها خواسته شد بروز هیجانهای خود را سرکوب کنند، در ظاهر واکنش عاطفی کمتری نشان دادند؛ اما شدت احساسی که گزارش میکردند الزاماً کاهش نیافته بود. در همین زمان، بدن آنها همچنان با تغییراتی در فعالیت دستگاه عصبی سمپاتیک و ضربان قلب واکنش نشان میداد.
برخی متخصصان سلامت روان نیز در مراجعان خود نشانههایی مانند موارد زیر را مشاهده کردهاند:
- سفتی مداوم فک یا شانهها
- سردرد
- اختلال خواب
- واکنشهای گوارشی هنگام ناراحتی
- خستگی مداوم
با این حال، نباید هر علامت جسمانی را به سرکوب احساسات نسبت داد. علائم جسمانی جدید، شدید یا مداوم ابتدا باید از نظر پزشکی بررسی شوند. تنها پس از رد علل پزشکی میتوان درباره نقش احتمالی عوامل روانشناختی و هیجانی صحبت کرد.
آیا پنهان کردن احساسات همیشه بد است؟
خیر. پنهان کردن یا به تعویق انداختن ابراز احساسات در برخی موقعیتها کاملاً طبیعی است.
برای مثال، فردی ممکن است در یک موقعیت ترسناک یا بحرانی مجبور باشد به جای پردازش فوری احساسات، ابتدا روی عبور از شرایط تمرکز کند. همچنین ممکن است فرد در محیط کاری احساس خشم کند اما تصمیم بگیرد تا زمانی که به فضای امنتری برسد درباره آن صحبت نکند.
این رفتار با سرکوب دائمی متفاوت است.
مسئله اصلی این است که آیا فرد بعداً فرصت تجربه، شناخت و پردازش احساس خود را پیدا میکند یا خیر.
اگر فرد دائماً احساسات خود را کنار بزند و هیچگاه به آنها بازنگردد، سرکوب میتواند به الگوی همیشگی مقابله با هیجان تبدیل شود.
چگونه با احساسات خود سالمتر برخورد کنیم؟
یکی از نخستین گامها برای پردازش احساسات، نامگذاری دقیق هیجان است.
به جای اینکه همیشه بگوییم «استرس دارم»، میتوانیم دقیقتر از خود بپرسیم:
- آیا عصبانی هستم؟
- آیا احساس ترس میکنم؟
- آیا ناامید شدهام؟
- آیا احساس تحقیر یا طردشدگی دارم؟
- آیا غمگین هستم؟
- آیا احساس میکنم نادیده گرفته شدهام؟
برای مثال، جمله «احساس سرخوردگی و کمی تحقیرشدگی میکنم» اطلاعات بیشتری نسبت به جمله کلی «حالم بد است» در اختیار فرد قرار میدهد.
در مرحله بعد، توجه به واکنشهای بدن نیز میتواند مفید باشد. افزایش ضربان قلب، فشار در قفسه سینه، گرفتگی عضلات، گرگرفتگی یا تغییرات تنفسی ممکن است سرنخهایی درباره وضعیت هیجانی فرد ارائه کنند.
هدف این نیست که فرد فوراً علت احساس خود را پیدا کند یا آن را قضاوت کند؛ بلکه مهم است ابتدا احساس را شناسایی و تحمل کند.
تحمل احساسات با سرکوب آنها فرق دارد
یکی از مهارتهای مهم سلامت روان، توانایی تحمل احساسات ناخوشایند بدون واکنش تکانشی است.
تحمل یک احساس به معنای دوست داشتن آن یا تسلیم شدن در برابر آن نیست. فرد میتواند خشمگین، غمگین یا مضطرب باشد و در عین حال تصمیم بگیرد بر اساس این احساس رفتار نکند.
در چنین شرایطی، فعالیتهایی مانند پیادهروی، ورزش، حرکات کششی، دوش گرفتن، گوش دادن به موسیقی یا انجام فعالیتهای تکراری با دست ممکن است به کاهش شدت هیجان کمک کنند.
این فعالیتها قرار نیست احساس را برای همیشه از بین ببرند؛ بلکه میتوانند به فرد کمک کنند شدت هیجان را مدیریت کند تا بعداً در شرایط امنتر بتواند آن را بررسی و پردازش کند.
جمعبندی
سرکوب احساسات با تنظیم هیجان یکسان نیست. گاهی به تعویق انداختن ابراز احساسات برای حفظ امنیت یا مدیریت یک موقعیت ضروری است. اما وقتی فرد بهطور مداوم احساسات خود را انکار یا از آگاهی خود خارج میکند، ممکن است در شناخت هیجانها و پاسخ مناسب به آنها دچار مشکل شود.
شناخت احساس، توجه به نشانههای بدن، نامگذاری دقیق هیجان و ایجاد فرصت برای پردازش آن در یک محیط امن، از گامهای مهم در برخورد سالمتر با احساسات هستند.
